۱۵۰.هاپوکمار


استقبال غزلی از سعدی

هر کسی را دلبری ما نیز یار خویش را

در پی کارند و ما هم کار و بار خویش را

***

کاروان گازید و من لخ لخ کنان ماندم عقب

تا مگر یابم به امدادی سوار خویش را

***

یی خودی قر می دهید ای آهوان در پیش شیر

تا گزین کرده است چشم دل شکار خویش را

***

گشته ام من عازم آن خانه ی مادربزرگ

تا بیابم از وفا هاپوکمار خویش را

***

دست خالی کی رود؟ از کوی خلوت وقت شب 

هر که چون من دید، با آن وضع، یار خویش را

***

تا چمن شد خالی از نای و نوای بلبلان

وحی پندارد کلاغ آن قارقار خویش را

***

با نوای ربنای خسروی آواز عشق

خوانده ام من بارها پروردگار خویش را

***

<<ما صلاح خویشتن در بی نوایی دیده ایم>>

شعر سعدی خوان، دهی از کف قرار خویش را

***

رو به مسجد شاید از شامش دلت آسوده شد

داشنفر هم می زند آسوده تار خویش را

داشفنر

/ 0 نظر / 79 بازدید