یه لنگه دمپایی( ورژن بتا)

هر ی چن وخ ی بار

۱۴۰. معدن شکر
نویسنده : داشفنر - ساعت ۱٠:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٢/٢۳
 


به پیش پای لبت حرف قند بی اثر است

برند لعل تو در هر مغازه معتبر است

***

لبان من ز عطش خشک و در عوض لب تو

به سان نون پر از خامه پر ملات و تر است

***

عجب حکایت تلخی است کام یاران تلخ

در آن زمان که دهان تو معدن شکر است

***

به سان تیر و کمان می شود ببین ای دل

هر آن زمان که نگار تو دست در کمر است

***

ز بس که باز شد و بسته شد چو در چشمم

درم درآمده از لنگه جمله در به در است

***

به چین زلف نگارم گرفته ام پر و بال

ببند بار و بن ای دل که موسم سفر است

***

ز شهر عشق سفر کرده اند بلبل ها

که آن چه می شنوی لاجرم صدای خر است

***

همه درست فقط دیده بان شهرم کور

همه صحیح فقط قاضی الاقضات کراست

***

رود به کنج خرابات خویش وخوش باشد

هر آنکه از بد احوال شهر با خبر است

***

بگیر و زندان کن داشفنر اگر دیدیش

که هر کجا که رود فاسق است و فتنه گر است