یه لنگه دمپایی( ورژن بتا)

هر ی چن وخ ی بار

۱۲۱. دیزی وصال
نویسنده : داشفنر - ساعت ٤:۳٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱۱/٢۸
 

بسان گوشت و پیاز و نخودچه ی دیزی

خدا کند که مرا با خودت درآمیزی

***

دلم به پای تو شد گوش کوبیده تا شاید

به خود بیایی و از خوابٍ رفته برخیزی

***

اگر چه رفته ای از دستٍ قلبٍ من اما

هنوز مانده ز یادٍ تو در دلم چیزی

***

دلٍ گرفته ی بی مغزٍ من مریض نبود

اگر ز بازی چشم تو داشت پرهیزی

***

بهار و تابستان را مجالٍ جفتک نیست

ز سوزٍ خشکٍ زمستان و بادٍ پاییزی

***

فریبٍ چشمٍ سیاهٍ تو خوردن آسان است

چنان که صد پیکاسو کرده رنگ آمیزی

***

در این زمانه که از پشت می زند خنجر

تو هم مجهز باش ای دل و بکٍش تیزی

***

به جان من نه به جان تو فرق بسیاراست

میان خیره تماشا نمودن و هیزی

***

به جای آنکه بخواند خروس، کبک دلت

به یاد داشفنر رفته اشک می ریزی؟

داشفنر