یه لنگه دمپایی

ما شوخی با کسی نداریم!

 
95-وقتی که می مردم!
نویسنده : سید محمد امین امیر خلیلی - ساعت ٩:٢٢ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٢ آبان ۱۳۸۸
 

حواسم جای دیگر بود آن وقتی که می مردم

لبم صد قصه از بر بود آن وقتی که می مردم

به کولم کوله ای پر بود از صد دفتر  خالی

هنوزم جای دفتر بود آن وقتی که می مردم

به راهم جاده می پیچید اما من گمانم نه

گمانم پیچ آخر بود آن وقتی که می مردم

گزیدم لب به دندانی کشیدم ناله ای ای کاش

عالم با وفاتر بود آن وقتی که می مردم

به دستم هیچ و مشتم باز در بازی گل یا پوچ

دنیا ده جلوتر بود آن وقتی که می مردم

زدم فریاد تا هستی تو فکر مردن خود کن

دو گوش داشفنر کر بود آن وقتی که می مردم

داشفنر

دوبلین

29 آذر 1388

20 نوامبر 2009

2 ذی الحجه 1430

 


 
comment نظرات ()