یه لنگه دمپایی( ورژن بتا)

هر ی چن وخ ی بار

۱۰۹. ملّای خوب
نویسنده : داشفنر - ساعت ۱٠:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۸/٢
 

 

ملّای خوبم سلام یه روز مریدت بودم

کشته ی اون پیرهن سفید مفیدت بودم

 

میومدم پیاده پا منبرت از قدیم

تو هم پیاده بودی که ما خرابت شدیم

 

یواش یواش شدی تو سواره ما پیاده

دیگه نبود خبری از اون آخوند ساده

 

یواش یواش آنتنت دیگه به ما خط نداد

دیگه قد و دست مون به ساحتت قطع نداد

 

یه هو شدی رئیس اداره ی فلان جا

واسه خودش کسی شد مراد ساده ما

 

هف هشتا تا مرد گنده از برای حفاظت

به شعاع چن متریت مامورای حراست 

 

دیگه نبود نگاهت آروم و آسمونی

دیگه نبود تو حرفات صفا و مهربونی

 

صدات کشیده تر شد هر چی بزرگ تر شدی

ما ها همه بد شدیم اما تو بهتر شدی

 

پاچه خوارا گرفتن پاچه تو هی خاروندن

تو رو تا عرش اعلی بگی نگی رسوندن

 

یواش یواش خدایی رفت توی گوشت و خونت

گوشت تنت شد انگار نشون به اون نشونت

 

ما ها شدیم باکتری تو هم سفید کننده

دوباره شد قصه ها قصه ی شاه و بنده

 

دوباره پاچه خواری شدش نقل محافل

دوباره شهر قبضه شد از آدمای جاهل

 

وفا نکرده تا تو بخوای بهش بنازی

زمونه تا به الان کلّی رو داده بازی

 

بیا پایین دوباره از اون الاغ شیطون

این بازیا نداره برنده ای پدر جون

 

الهی خیر نبینه داشفنر پاپتی

بازم نشست و شعر گفت مرتیکه ی غربتی

داشفنر