یه لنگه دمپایی( ورژن بتا)

هر ی چن وخ ی بار

۱۰۷. عروس تقلبی
نویسنده : داشفنر - ساعت ۱٠:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۸/٢
 

 

 

 

با یک دو لباس نو نواری

رفتیم شبی به خواستگاری

 

ما منتظر سکینه خانوم

در شوق و امید و انتظاری

 

دادیم که رای ما همین است

بَه چون جگری چه خوب یاری

 

گفتیم سکینه مال ما شد

ای دل تو دگر عروس داری

 

شد روز عروسی و همه شاد

خوش مجلس و عکس یادگاری

 

شب آمد و کارهای پنهان

از خنده و رقص و می گساری

 

من لول و سکینه  لول و می ناب

در گوشه خلوتی کناری

 

صبح آمد و چشم باز کردم

دیدم خفن سبیل داری

 

از ترس شدم به رنگ دیوار

گفتم که سکینه؟ گفت: آری

 

برخاستم اغتشاش کردم

مرتیکه به من چه کار داری

 

آورد شناسنامه اش را

گفتا که بخوان سواد داری؟

 

دیدم که سکینه هست اما

انگار که رفته زیر گاری

 

گفتا مگر عاشقم نبودی؟

مردک تو مگر وفا نداری

 

تیرم زد و رد شد از تن من

با یک دو سه وانت سواری

 

گفتم که تو را عوض نمودند

فریاد زدم به آه و زاری

 

آن را که من انتخاب کردم

این گونه نبود زشت و عاری

 

رفتیم به نزد قاضی اما

چشمک زد و گفت: بَه، چه یاری!

 

رفتیم به نزد حاکم شرع

تا آنکه کند طلاق جاری

 

مسئول تمام اغتشاشات

او گفت: تو خود به عهده داری

 

من را بزدند و چوب کردند

آنجا که تو خویش علم داری

 

من ماندم و این عروس رخ زشت

شد آخر و عاقبت، نگاری

 

گفتم: که بسوزم و بسازم

مانند یکی دو تا بخاری

 

هر روز خدا یکی بزاید

از لودگی و خرابکاری

 

دنیا به کسی وفا ندارد

خود طعمه شود سگ شکاری

 

بر خیز و ببوس داش فنر را

تا رسم ادب به جا بیاری

داشفنر