یه لنگه دمپایی( ورژن بتا)

هر ی چن وخ ی بار

آرشیو یه لنگه دمپایی ورژن قدیم

غزل شماره 100_زبان سکوت

هنوز کاسه ی چشمم ز اشک جا دارد

هنوز غم به دلم اسب بادپا دارد

***

هنوز سینه ی قلیان کشیده ام جایی

برای آمدن و رفتن هوا دارد

***

چه کس بگفت نیاید صدایی از یک دست

چو چک زنند و به گوشم عجب صدا دارد

***

خدا به دست کسی تیغ تیز ابرو داد

نه رحم با دل دشمن نه آشنا دارد

***

کدام محکمه آخر شکایت از تو برم؟

چنان که جانب رای تو را خدا دارد

***

اگر بلد هستی یک کمی زبان سکوت

بیا که چشم ترم با تو رازها دارد

***

نبُرد داشفنر از روزگار بهره و باز

امید بست و عجب همتی روا دارد

سحر، دوبلین

9 ژانویه 2010

غزل شماره 99- شهر سوخته

کسی نمی شنود تا که من چه می گویم؟

کسی نمی یابد تا که من چه می جویم؟

***

کسی به شهر من از عطر گل نشانش نیست

که من شمیم خوش گسیوی که می بویم؟

***

در این میانه کس از باغبان امیدش نیست

مرا ببین که به  باغ و بر که می رویم!

***

چو آب از سر من رفت، یک وجب چه هزار

طبیب نیست به بالین چه سود؟، دارویم

***

بیا که شهر دل از غصه ی فراق تو سوخت

که رفت رونق بازار و برج و بارویم

***

مگر به دست توان خدا شود مفتوح

دری که بسته چنین روزگار بر رویم

***

دلم به خون و رخ ام زرد و چشمها بی نور

کبود شد پایم ای سپید شد مویم

***

برفته از غزل داشفنر لطیفه ی طنز

خودم نمی دانم هم خودم چه می گویم

دوبلین

2 ژانویه_2010

غزل شماره 98- شبی اجازه بده

مگر برای منی تا که من برای تو باشم

مگر به پای منی تا که من به پای تو باشم

***

مگر به ابرویت خم بیاید از غم عشقم

که چشم، بسته ی مهر و ره وفای تو باشم

***

حدیث چیست میان تو  با من ای نشنیده

مگر گدای منی تا که من گدای تو باشم

***

به عاشقان نظر باز چشمکی بزنم خوش

دمی به یک نظر ای بت اگر به جای تو باشم

***

اگر چه شاکی ام از بی وفایی تو ولیکن

نمی رود به کتم در پی جفای تو باشم

***

تو دوستدار زمینی و دل بریده  ولیکن

شبی اجازه بده داشفنر، خدای تو باشم

دوبلین

12 محرم 1431

29 دسمبر 2009

غزل شماره 97- دهن سرویس

هر شب از سوز غم ات گل دهنم سرویس است

خبر از چشم نداری که بگویم خیس است

***

آن که در خانه من نیست حضور خوش توست

بس که در خانه این جان و دلم ابلیس است

***

عجب از روی تو ای گل که در این بازی چشم

دلم اندر خم عشق تو چنان آلیس است

***

آخر خواست دل از بدن سرو تو هاگ

ته درخواست لب از رخ ماهت کیس است

***

هرچه گلگشت و مصلا نظر حافظ بود

نظر داشفنر آن باغ خوش پردیس است

***

فرصت از دست دهم در اثر صبر تدیگ

تو بخور آنکه جهان تو همین یک دیس است

دوبلین

3 دیسمبر 2009

غزل شماره 96- تاس یار

دریغ، آن که در این خانه بیشتر بودی

کمی به خاطر ما قوم و خویش تر بودی

***

دریغ، آن که نمی گشتی از غریبان دور

تو هم چو ما مستان دل سیریش تر بودی

***

به هم نشینی ماران گرفته خو دل من

تو کاش پونه ی من بیخ ریش تر بودی

***

بود مجسمه بهتر ز یار بی احساس

تو کاش اهل قری یا قمیش تر بودی

***

تو هم به آغوشم تنگ می کشیدم در

اگر به سان سحر گرگ و میش تر بودی

***

به دور منچ، تو ای تاس داشفنر، بر دوست

نشد افاقه کنی گرچه شیش تر بودی

دوبلین

اول آذر 88

دوم ذی الحجه 30

22 نومبر 09

غزل شماره 95- وقتی که می مردم

حواسم جای دیگر بود آن وقتی که می مردم

لبم صد قصه از بر بود آن وقتی که می مردم

***

به کولم کوله ای پر بود از صد دفتر  خالی

هنوزم جای دفتر بود آن وقتی که می مردم

***

به راهم جاده می پیچید اما من گمانم نه

گمانم پیچ آخر بود آن وقتی که می مردم

***

گزیدم لب به دندانی کشیدم ناله ای ای کاش

عالم با وفاتر بود آن وقتی که می مردم

***

به دستم هیچ و مشتم باز در بازی گل یا پوچ

دنیا ده جلوتر بود آن وقتی که می مردم

***

زدم فریاد تا هستی تو فکر مردن خود کن

دو گوش داشفنر کر بود آن وقتی که می مردم

دوبلین

29 آذر 1388

20 نوامبر 2009

2 ذی الحجه 1430

غزل شماره 94- چای بیار

ساقیا می مده تا چای مهیای من است

تا دم صبح به صد خاطره هم پای من است

***

گر شراب تو چهل روز کند ناز و ادا

نیم ساعت نشده چای مهیای من است

***

نروم با دل غمدیده که در میکده نیست

تا در آن چای سرا یک وجبش جای من است

***

عهد سرماست خدایا برسان لیوانی

که نظر بر رخ آن باعث گرمای من است

***

چایی و آه شب و گاه به گاهی شب شعر

گر شبی جمع شود جمله ی دنیای من است

***

دیده بر ماه مزن، بیش تر از یک دو نگاه

تا درش عکس رخ دلبر زیبای من است

***

خلوت دوست خدایا بده توفیق شبی

که حضور نفسش چون شکر چای من است

***

چای لب سوز دگر نیست مهیا افسوس

داشفنر با جگر سوخته شیدای من است

17 آبان 1388

8 نومبر 2009

20 ذی القعده 1430

دوبلین

غزل شماره 93- فصل لبوست

لعل لب گل بیار، جان فصل لبوست

درمان هر آنچه درد گویی تو در اوست

***

بین دل ما و مهر دلدار غمی است

محکمتر از آنچه کار چسب دو قلوست

***

ما را به جز از عشق تو گفتن غلط است

از کوزه همان برون تراود که در اوست

***

آن سرو بود نگار دلبرده من

چشمش چو شب است و صورتش عین هلوست

***

هر جا که رود دلم بود همراهش

تا روز ابد سرای دل خانه اوست

***

از بهر دل خمار یک نخ همه چیست

ما را برسد هر آنچه از دوست نکوست

***

دستم به دعا بلند دارم هر شب

آن چیز که خواهدش دلم لپ و لبوست

***

دیدم به اشاره داشفنر شعری گفت

بیهوده مگیر حرفهایی که در اوست

7 آبان 1388

29 اکتبر 2009

ده ذی القعده 1430

غزل شماره ۹۱ـ طعم خانه بابابزرگ بزرگ

روزهای نوجوانی بادبادک بود و رفت

ارزش آن زندگانی قدر قلک بود و رفت

...

گرمی حرم نفس های مرادان دیار

از بر ما عاشقان چون گاز فندک بود و رفت

...

عکس های بچگی با من بگوید زار زار

خنده های بی توقع سهم کودک بود و رفت

...

طعم یاد خانه ی بابابزرگ رفته ام

در وجود سینی گرد لواشک بود و رفت

...

دور آن ایام شیرین و سبک در پای دوست

همچو طعم ساده و شیرین پشمک بود و رفت

...

خورد تقویم از گذشت من ورق هایی و گفت 

این همه عمری که کردی آری اندک بود و رفت

...

حرف جدی گفت و اندرز حسابی داد بس

تا نگویی داشفنر در شعر دلقک بود و رفت

۱۷ سپتمبر ۲۰۰۹

غزل شماره ۹۰-بهای جا

 خانه سامان-تابستان ۸۷

خزان رسیده و نرخ بهار خوابیده

به کوی عشق سر کسب و کار خوابیده

***

صدای من که زمانی طنین بلبل داشت

خموش همچو صدای سه تار خوابیده

***

چگونه چشم گذارم به هم، که هر شب و روز

به هر کجا اثری از نگار خوابیده

***

 مزن به درب دلم چون که صاحبش چندی است

خدا بیامرزد در مزار خوابیده

***

چگونه دل بندم در محبت یاری

که با دل دگران بیشمار خوابیده

***

بهای جای خودش را نمی برد از یاد

چو من هر آنکه شبی در قطار خوابیده

***

گمان مکن که ندارم گلایه از گردون

صدای ناله ی من از فشار خوابیده

***

امید آن که شود دست گیر، دامن دوست

دو دست داشفنر اندر شکار خوابیده

  روز پنجشنبه ۱٢ شهریور ۱۳۸۸

غزل شماره 89-فواید نوشابه

یک شب بیا که برای ات نوشابه باز کنم

با منتهای شرع، سر زلف تو ناز کنم

***

چندی است دو به شک شده ام بین تو و خدا

آخر که را بپرستم و کو را نماز کنم؟

***

دستم چو کوته است از آن روی چو ماه تو

بگذار لااقل زبان شعرم دراز کنم

***

ملک دلم به دست تو افتاده ساقیا

جامی بریز که با یاد روی تو فاز کنم

***

رفتی به پشت حجاب و از آن هر شب یواشکی

من گوشه ای به تماشای روی تو باز کنم

***

چون مرغ من ز صد غاز همسایه بهتر است

دیگر چرا گوش به حرف صد تا یه غاز کنم

***

مجبور گفتنم تمام اسرار نیک و زشت

چون نیست کس که واقعا همراه راز کنم         

***

تا حضرت خدا ز دست شعرم نگشته شاک 

با داشفنر شبی به تمنا سوز و ساز کنم

دوبلین

12 رمضان 1430

2 سپتمبر 2009

غزل شماره 88-کوی میکده-یادی از سفر عشق

رفتم به در میکده با پای پیاده

تا شک نکند کس که به ذهنم چه فتاده؟!

***

تسبیح به دست و  دم ذکری به لبانم

اما به دلم شوق رخ ساقی  و باده

***

نه تیپ فشن، من زده بودم نه بسیجی

یک جامه پاکیزه و معمولی و ساده

***

فارغ ز میان همگان کوچه به کوچه

با آتش عشق از دل و جان جاده به جاده

***

پای در میخانه رسیدم به سلامی

کردم به ورود از در میخانه اراده

***

کس را چه خبر شد که در آن مجلس مستی

می در کف دست دل و جانم که نهاده؟!

***

با ساقی و می جمله در آمیختم آن شب

من ساقی و ساقی من و ما هر دو چو باده

***

باشد که کنم راه، گم و تشنه شوم باز

چندی است   مرا   باده دگر دست نداده 

***

گر دوست تو هم حال و هوای طرب افتاد

از یاد مبر داشفنر عاشق ساده

دوبلین

9 رمضان 1430

30 اگست 2009

غزل شماره 87-سی دی خش دار

یادش به خیر باد گذر شب های کش مکش

چشمم به یار بود و دلم یک کله در تپش

***

جان نزد لب رسیده بود و لب نزد لپ دوست

می گفت خاطری ببوس و آن دیگری ولش

***

من خود ندیده ام که چه شد آن لحظه آخه باز

آن سی دی پر از خش ام گذر کرد با پرش

***

سرمست چشم یار بودم و غافل که وقت ماچ

از من گرفته تیغ حسود بد کار زهر چش

***

آن کس که سی دی مرا ز حرصش قلم کشید

فحشش نمی دهم فقط که آن خوار و مادرش

***

باقی صحنه ها بدون اشکال بوده اند

اما چه حیف شد خدا چه صد حیف آخرش!

***

تا لپ گل دوباره شبی نزدیک لب رسد

ای داشفنر بنوش چایی و آسوده قل بکش

29 اگست 2009

8 رمضان المبارک 1430

غزل شماره 86-زولبیا و بامیه

ای بامیه ای بامیه من زولبیایت می شوم

دل بد مکن  یارم بمان من خاک پایت می شوم

***

ای روی گردت ماه وش من از فراقت در عطش

تا عمر دارم کشته ی کوی وفایت می شوم

***

به به چه برقی می زند برق لبانت نازنین

گر منتی بر من نهی بی شک فدایت می شوم

***

شمعی و من پروانه ام از عشق تو دیوانه ام 

بنگر که چون خاکستری اندر هوایت می شوم

***

بی تو نخواهم زور و زر آری به جان داشفنر

ای شاه اگر لطفی کنی من هم گدایت می شوم

***

من لاغرم چون زولبیا تو لپ گلی چون بامیه

ای دلبر شیرین ادا من زولبیایت می شوم

22 اگست 2009

1 رمضان 1430

غزل شماره 85- متهم به وفا

به اتهام جفا کرده متهم شده ام

به زیر بار حساب نکرده خم شده ام

***

مرا که روح خبر از جفا به  یار نداشت

کنون مسبب پیچاندن صنم شده ام

***

نبوده در سر من خاطر براندازی

اگر چه در ره معشوق بیش و کم شده ام

***

کنار شمع شب و نغمه حزین فراق

پیاله نوش دل و هم نشین غم شده ام

***

چه خوش رسد ز سر تار داشفنر بم و زیر

ز بس که در اثر دوست زیر و بم شده ام

19 اگست 2009

غزل شماره 84- بیا تجاوز کن

وضو بگیر و بیا خوش به ما تجاوز کن

بنام دین و بنام خدا تجاوز کن

***

بگیر اذن دخول از فقیه صاف ضمیر

به تحت فرمان  مقتدا تجاوز کن

***

بیا بزن بکش این مردم بد بی دین

تویی که دین داری مرحبا تجاوز کن

***

نترس ای تو که از صد فرشته پاک تری

بیا ثواب ببر هان بیا تجاوز کن

***

کسی خبر نشود از سیاهچاله تو

ولی به هر صورت بی صدا تجاوز کن

***

لباس شخصی خود را درآر و جامه من

تمرکزی کن و  تا انتها تجاوز کن

***

مگر نه اینکه امینی به مال و جان همه

بیا بگیر و سر و پای ما تجاوز کن

***

حلال شرعی تو آسمان و خاک زمین

به دشت و جنگل و آب و هوا تجاوز کن

***

سزاست داشفنر از شرم زیر خاک رود

تو فارغ از سر شرم و  حیا تجاوز کن

17 اگست 2009

غزل شماره 83-آب در کوزه و ما تشنه

آب در کوزه و ما تشنه لبانیم هنوز

جان در این سینه و ما در پی آنیم هنوز

***

بوی گندم ز سر و پای بلند است ولی

دست خالی به طبلخواهی نانیم هنوز

***

عمر طی گشت به بی حاصلی و پیر دلی

همتی نیست اگر هم که جوانیم هنوز

***

روده راست یکی نیست درون دل ما

که بگوییم بسی حرف و  چاخانیم هنوز

***

این پدر سوختگی از سر عشق است و نه عقل

که بسوزیم دل خویش و چنانیم هنوز

***

با چمن زن مزن ای دهر که گر دست دهد

چون چمن منتظر سرو چمانیم هنوز

***

گرچه ساسی شدن امروز مراد همه است

ما به عشق شجر و صوت بنانیم هنوز

***

به  دعای سحر از خواب خوش و بالش نرم

داشفنر را گه  و بی گه بپرانیم هنوز

14 اگست 2009

غزل شماره 82- اتو

چه خواستیم لباست اتو کنیم و نشد

به وصله ی دل خود تا رفو کنیم و نشد

***

چه خواستیم که در باغ روزگار غریب

به کام سینه ز عطر تو بو کنیم و نشد

***

به سرچ گوگل و یاهوی بی نتیجه بخت

چه خواستیم تو را  جستجو کنیم و نشد

***

چه حرف ها که به دل ماند و خواستیم اما

به ساحت تو شبی گفتگو کنیم و نشد

***

به درد عشق که در سینه می زند آتش

تلاش کرده به این وضع خو کنیم و نشد

***

برو ببوس صبا گونه نگار که ما

بر آن شدیم که بوس آن لبو کنیم و نشد

***

بر آن شدیم که در غفلت حجاب رخش

نظر به پیچش آن زلف و مو کنیم و نشد

***

به  جان داشفنر از عشق خواستیم شبی

به غیر شعر کمی بازگو کنیم و نشد

28 جولای 2009

غزل شماره 81- عشق سبز من سیاسی شد

حضور خلوت با دوست مسئلت دارم

که گرچه دورم از او التماس چت دارم

***

گذار تا که به کویت شوم به صلح و سکوت

که راهپیمایی با  مسالمت دارم

***

مرا به جرم براندازی دوگوله بگیر

اگر که با دل مستم مزاحمت دارم

***

چه جای رسوایی؟ گر که اعتراف کنم

هرآنچه امر کنی من موافقت دارم

***

گرم به تیر و چماقت بسیج وار زنی

نه از تو می رنجم نی مخالفت دارم

***

به سان گفتن الله و اکبر از لب بام

به راه عشق تو هر شب مداومت دارم

***

مرا تقلب گسترده در مرامم نیست

که من به آنچه که هستم مطابقت دارم

***

چو گاز اشک آور آه من به اشک ترست

که شمع گونه به یادت موانست دارم

***

کنار   داشفنر روح مخملی هر شب

به هم نشینی شمع ات مجالست دارم

26 جولای 2009

غزل شماره 80- دلدار مامانی

خدایا باز دارم من هوای چای و قلیانی

که در ترکش دلم دارد پشیمانی پشیمانی

***

چه خوش دوران پر باری که سیل عمر دزدیدش

چه میز گرد و جاداری چه یارانی چه یارانی

***

به بزم دوستان هرشب چراغ محفلی روشن

خدا یادش بخیرآن شب چه دورانی چه دورانی

***

برای وصل قلیانش بسی خون ها که جاری شد

مرا فرقی نمی کردش گران یا آنکه مجانی

***

به دست نفخه صبح صبا باشد که باز آید

دمی عطر خوش مویی از آن دلدار مامانی

***

تو را یک روزه و یک هو نکردم در ره ام پیدا

که با هجران کنم ترک ات به این سهلی و آسانی

***

به سان خواندن شعر لسان الغیب به به کن

گرت از داشفنر شعری برای خویش می خوانی

19 جولای 2009

غزل شماره 70-چایی عشق

همیشه گفتم و گویم که ایول ایول عشق

 غم جهان بکند با سه سوت منحل عشق

***

اگر که یار دل و قلوه ی مرا طلبد

 زغال و سیخ و سماق و کباب و منقل عشق

***

اگر که حرف درستی ز علم دنیا نیست

هزار نکته شیرین دهد مفصل عشق

***

دعا و روزه و حج و نماز و خمس و زکات

برای خویش عزیزاند و وحی منزل عشق

***

اگر که بر در دل زد، نماز خود بشکن

برو دری بگشا و مکن معطل عشق

***

شنیدم از عرب عاشقی به وقت نیاز

 که قال انت قرین فراقی یا العشق

***

دلیل، جز نظر لطف دوست کافی نیست

 برای آنکه که شود در دلم مسجل عشق

***

به سان داشفنرت وقت خوردن چایی

 به   جای   قند و شکر کن دقیقه ای حل عشق

۱۴ جولای ۲۰۰۹

روز سه‌ شنبه ٢۳ تیر ۱۳۸۸ 

غزل شماره 78-ندا را چه کسی کشت؟ 

  

ما را چه کسی کشت؟ شما را چه کسی کشت؟   

در کعبه ما دوش خدا را چه کسی کشت؟

***

این  خانه  صفا  داشت  نما داشت  بها داشت

های ای در و دیوار صفا را چه کسی کشت؟

***

بر   باد     جفا   رفت سر  شمع   صداقت

در تنگی این سینه هوا را چه کسی کشت؟

***

آزادی  پرواز  مرا  تیر   که   دزدید؟

 در کنج قفس مرغ رها را چه کسی کشت؟

***

چون  مادر دل   مرده  زنم  زار  که ای دهر

 زین طایفه فرزند  وفا را چه کسی کشت؟

***

چندی است که از بوی صداقت خبری نیست

 ای صبح سحر باد صبا را چه کسی کشت؟

***

پرسید ز خود  داشفنر آری که در آخر

شفاف نگفتند ندا را چه کسی کشت؟

۱۲ جولای ۲۰۰۹

روز شنبه ٢٠ تیر ۱۳۸۸

غزل شماره 77-دل بی دل

با بغض، سخن گفتن از طنز چه مشکل

تا آنکه ز زخم جگری خون شده در دل

***

دور از وطن و جان شده نزدیک پکیدن

باشد که خدا رحم کند بر دل بی دل

***

یاد کمر زلف تو افتم که چه خوش بود

هر گوشه که چشمم بخورد بر بدن تل

***

آنقدر به تندی شدم از روی تو محروم

پایش نرسد تندی صد مزرعه فل فل

***

آپ دیت شود یاد تو صد بار شب و روز

آنگونه که مرگم نکند فرصت کنسل

***

دمساز شبم ساز و هر از چند صباحی

از غیب رسد چایی پر رنگ و پر از هل

***

اسرار درون پرده ندانم فقط ای دوست

گل کاشت هر آن کس که زدش نقش تو در گل

***

مرغ قفس سینه بغضم به هوایت

آخر بشکست  و نم اشکی زد و شد ول

***

از عشق تو سوزد سر و پا داشفنر از بیخ

تا گرم بماند همه شب آتش محفل

4 جولای 2009

غزل شماره 78-مارک پولو+رابین هود=احمدی نژاد

بس است دوره این دولت رابین هود

بس است دوره این اقتصاد نا سودی

***

بس است دوره وهم و خیال و هاله نور

بس است دولت بس پر دروغ محمودی

***

بس است این همه عدل و شعار مهر و وفا

که تازه فهمیدم من چه روبهی بودی

***

به لطف سبزی دل های عاشقان وفا

شود خراب به فرقت جهان همین زودی

***

به چشم تشنه پست و مقام قدرت تو

ز سوز آتش این فتنه می رود دودی

***

چنان زنند به روی تو دست رد مردم

که خود دعا کنی ای کاش این نمی بودی

***

برای این همه مظلومیت بمیرم وای

چه اشک ها ریزم وانگهی شود رودی

***

دگر مرو به سفر این چنین تو مارکوپولو

بس است این همه خرجی که راه پیمودی

***

اگر که داشفنر از عدل و مهر بی زارست

مگیر خرده که این جملگی تو بنمودی

خرداد 88

غرل شماره 77.انتصابات ریاست جمهوری

بیا ز چهار نفر تا یک انتخاب کنیم

برای خویش رئیسی نو انتصاب کنیم

***

حساب آن بشد از کف که باز هم باید

دوباره روی کس دیگری حساب کنیم 

***

سیاه نامه تر از خود کسی نمی بینم

و گر نه شخص دگر را چرا خطاب کنیم

***

رسیده وقت که گول کسی دگر خورده

یکی دگر بگزینیم و این جواب کنیم

***

چو شاه ما نظرش وحی منزل است دگر

به لای جرز رود هر چه انتخاب کنیم

***

چو حرف های دگر کهنه گشته است بیا

دوباره رسم جدیدی سه سوته باب کنیم

***

به جز ریاست محمود راه دیگر را

دگر سراغ ندارم که خود عذاب کنیم

***

اگر که رای تو سبز است داشفنر ورنه

رواست تا من و دل هر دو اعتصاب کنیم

***

کجاست سرو قدی تا به مژده قدمش

دوباره  چشمه خشک دو دیده آب کنیم

اردیبهشت-88

غزل شماره 76. جدال



غزل های منتخب ۶۰ تا ۷۰:

 

۶۷.هجرت!
روز دوشنبه ٤ آذر ۱۳۸۷ 

 

 

 

 

به پارتی و به کلک بس نیاز ها دارم

که گوییا که نه انگار من خدا دارم

،

چرا چنین شده وضع دیانت من و دل؟

سوال از سر سوزی که از شما دارم

،

نه حسن ظن به غنی دارم و به اموالش

نه اعتماد به وضع بد گدا دارم

،

به هر که حرف دلم می زنم چنان از من

فرار می کند انگار من وبا دارم

،

لباس زهد بپوشم فقط برای خدا؟!!!  

چه کار، جان عزیز تو با ریا دارم؟

،

به راه راست از اول نه نرفته ام نه روم

به غیر آن همه جایی برو بیا دارم

،

مرا خیال صف  و نوبت ایستادن نیست

برای آنکه در آن باجه آشنا دارم

،

به یک شماره عوض می کنم سیاست خویش

برای هر نفری صد رخ و نما دارم

،

خودم به ریش خودم گاه گاه می خندم

ز بس که من الکی بی خود ادعا دارم

،

دوباره شرح دل بی قرار خواهم داد

که شیوه ای است که هر شعر و هر کجا دارم

،

منم به سان دگر عاشقان گوشه نشین

به شمع و لاله و پروانه ماجرا  دارم

،

هزار شکر خدا را که کنج خلوت خویش

هنوز آه دل و ساز خوش صدا دارم

،

زمان رفتن از این شهر می شود نزدیک

یکی دو ماه فقط تا به انتها دارم

،

به وقت حال خوشت دوست داشفنر گوید:

من التماس صمیمانه ی دعا دارم

،

داشفنر _آذر ۱۳۸۷ 

۶۵.قهوه سرا!
روز شنبه ۱۸ آبان ۱۳۸٧ 

 

 

قلیان و لب یار خدایا چه صفایی است!

این قهوه سرا را تو ندانی که چه جایی است!

،

گویند خدا را صفت خویش نسازید

اما نتوانیم و عجب جای خدایی است!

،

هر کس که در این جاست دلی سوخته دارد

هر کس که دلش سوخته بین در چه فضایی است!

،

ساقی بدهد چای به هر تشنه به یک دست

صد بوسه بر این دست که خوش دست وفایی است

،

از صاحب مجلس چه بگویم؟ چه زنم دم؟  

آن را که به حق صاحب رویی و نمایی است

،

گوشت بدنش می شود و شیره ی جانش

آن را که در اینجا پی دیزی و غذایی است

،

بیرون ببرد درد و بیارد پر پرواز

یارا و خدایا چه طبیبی! چه دوایی است!

،

چاق است و بلند است و دلی صاف تر از آب

الحق که به هر کام سر باقلوایی است

،

مو حلقه و ما حلقه و یاران همه حلقه

نوبت بزند چرخ و کنون نوبت مایی است

،

سر سوز و گلو سوز و نفس گرم و مکش نرم

هر مرحله را بهر خودش حال جدایی است

،

رو سرخ و لبو سرخ و عمو سرخ و هلو سرخ

بین روی زغالم که عجب سرخ لقایی است!

،

دود است نیاز شش مردان همه اینجا

غیر از مونو اکسید دگر خوش چه هوایی است؟

،

چشمان خمار و سر گیج و نفس گرم

خود قصه ی معمول و حکایات روایی است

،

هر کس که نه ما خاک در قلکده داند

صد بار غلط کرده  و در فکر خطایی است

،

هر جا که از آن عطر خوش سیب بیامد

یا آنکه بهشت است و و یا قهوه سرایی است

،

آن یار پریچهره ی خوش عشوه ی بدجنس

در پشت دری رفته که قفلش ز جفایی است

،

گفتم مرو از پیشم و ازپیش من او رفت

ای یار چه کردم مگه من  این چه سزایی است

،

باشد که رسد داد من یکه و تنها

یاری که سرش گرم و سر نون و نوایی است

،

در کوی طلب داشفنری دیدم و گفتم

نامرد عجب حرفه ای و خوب گدایی است

داشفنر_آبان ١٣٨٧

غزل های منتخب ۵۰ تا ۶۰:

۵۹.شب امتحان -۲
 روز شنبه ٢٥ خرداد ۱۳۸٧
 

این  همه  درس  عقب مانده تل انبار من است

تا  سحر   چایی   و  نسکافه  نگهدار من است

،

تا یکی  جزوه  کنم   باز  که    خوانم   ورقی

جزوه ی  درس دگر   سخت  طلبکار  من است

،

مشکل   از   معوجی    خطِّ‌ ورق های تو نیست

مشکل از چشم  پُر از خواب  خفن تار من است

،

اهرُم     ثانیه ی    ساعت      من  رقص  کنان

می زند  دست  و  مدام  از   پی آزار  من است

،

شمع  هم صحبت  من تخت، چنان  خفته به ناز

اصلا  انگار  نه  انگار  که  غمخوار من است

،

بارِ اوّل   نبَود   وضع    من  این   است،  خدا 

قصّه ی  آخرِ هر  ساله  و  هر   بار  من است

،

نرود  در  سرِ  من  درس، به جز مطلب عشق

عاشقی  رشته  و  دانشکده   و کارمن است

،

پاس  کن  یا   مکن   ای   بی خبر  استاد خرد

طلب   نمره  ز  تو   یک   صدمم    آر من است

،

مرده  همسایه ی  من  ناله و شیون به هواست

به  گمان  میّت    بعدی   دل   بیمار  من است

،

طلب    نمره ی    خود   در    خمِ  کویی  ببرم

که  محّل  گذر   و   عشوه ی   دلدار  من است

،

داشفنر    گفت:    دهم  پول   ‌کپی های  تو را  

جزوه  بگرفت  و  بشُد  جیم و بدهکار من است،

داشفنر_خرداد ۱۳۸۷

 

۵۶.چه می روی از پیش؟
روز شنبه ٢۸ اردیبهشت ۱۳۸٧ 

 

 

 

اینگونه   که   می روی ز  پیشم   ریشم
ای  دوست  بمان چه می روی از  پیشم؟

،

در  بازی  شطرنج   چو   رخ    بنمایی
از   حیرت  چهره ی  تو   ماتم، کیشم

،

نی  دست   دهد   دگر مرا دیدن دوست
نی  پای   کشد  ز   خانه  این  تشویشم

،

من  اسلحه ام فقط تو و گریه ی توست
بگذار     کنند     را    به   را   تفتیشم

،

شاهی   و   تو  در   نیاوران  می شینی
دستم   نرسد   به  درگه ات،    درویشم

،

من    را  تو  به  خاطر خدا حّق  نمک
یادی    بکن  ای  تو  صالح   تجریشم

،

شب    بود  که   دیده باز و در نیز چنان
آمد     پشه ی  فراق  و   می زد  نیشم

،

شش   تیغه رخ  مرا  مبین علت عیش
کآری   گرو  است  بهر  جانان   ریشم

،

با  آب طهارت تو  هر صبح به  صبح
گرگ است  که  می شود جدا از  میشم

،

می گفت  به گریه  داشفنر دوش، یواش
ای   باد  صبا  رسان  خبر  از   خویشم

،

ماندم که کجا و کی من از جانب ِدوست
یک شب بر عیش و نوش دعوت میشم

داشفنر_اردیبهشت۱۳۸۷

غزل های منتخب ۴۰ تا ۵۰

۴۸.در کوچه لیلی و مجنون
روز شنبه ۱۱ اسفند ۱۳۸۶

 

 

 

به کوی لیلی و مجنون مغازه ای دارم

بیا شنو که سخن های تازه ای دارم

،

ز سینه آه کشم من به یُمن اگزوز ِ نای

در این میانه دل ِ پُر گدازه ای دارم

،

ُدکان عشق مبند ای تو عاقل ِ در ِ پیت

که از جناب اَماکِن اجازه ای دارم

،

میان ِ چشم و لب ِ یار رفت و برگشتی

چه خوش مسیر ِ دل انگیز و بازه ای دارم

،

بده  دریل که در قلب یار ِ مَه رویم

ز جنس ِ آهن ِ آبدیده سازه ای دارم

،

هزار شکر،  خدا را که گاه گاه و دمی

ز گوش ِ چشم ِ خمارش افازه ای دارم

،

به خاک ِ پای نگارم الا یو اَیّوُ انّاس

به نام ِ داشفنرم یک جنازه ای دارم

داشفنر_اسفند ٨۶

 

۴۶.دامنه ی دامن یار!
روز دوشنبه ٢٩ بهمن ۱۳۸۶

 

 

 

بادِ   صبا   بوی   بهارم    کجاست؟
   بلبل ِ    دل    صوتِ   هَزارم   کجاست؟

،
ای   که   پزشکی   بلدی،    دکتری
   نسخه ی    آرام    و  قرارم   کجاست؟

،
ای که ریاضی خوره ای،  خط کشی
   دامنه ی     دامن ِ       یارم     کجاست؟

،
ای   که   سواری   بلدی،   کابویی
   گرد ِ   ره ِ   شاه    ِ  سوارم    کجاست؟

،
ای   که    منجّم    شده    گالیله ای
   حّد ِ    غم ِ     روز    شمارم   کجاست؟

،
ای  که  فزیک  دانی  و   انیَشَتنی(ان ـ یش ـ تن)
   راحت   ِ این   قوس    فشارم  کجاست؟

،
ای  که  تو با سابقه  دزدی، بگو
   از   غم  ِ  گل  راه      فرارم   کجاست؟

،
ای  که  طرب  می دهی و  مطربی
   گوشه ی  پر  عشوه ی  تارم  کجاست؟

،
ای  که دهی دشت و دمن  پرورش
   قامت ِ     موزون ِ      چنارم   کجاست؟

،
ای   که   کبوتر   بپرانی   ز    بام
   خوش پر و خوش بال ِهزارم  کجاست؟

،
ای که  کریستوف کلمی،  سیلوری
  از پس ِ  این   بحر   کنارم    کجاست؟

،
ای  که  زبل  خانی  و   صیاد  چی
   رّد       قدم های      شکارم    کجاست؟

،
ای  که  تو  صّرافی  و  داری طلا
   آن    مه ِ   سیمینه    عیارم   کجاست؟

،
ساقی  مخمور  ِ منی  این  درست
   جام ِ    لب  ِ    باده    گسارم  کجاست؟

،
داشفنری   شاعری  و  هر که ای
   شعر   مگو،   گو که   نگارم   کجاست؟


۴۵.صد بار اگر قوری گرفتی بشکن!
روز چهارشنبه ۱٠ بهمن ۱۳۸٦ 

 

 

باز    افتاد    ز    دستم    قوری
گفت مادر:  مگه  مگنی، کوری

،
گفتمش عفو  کن  ای جان   ننه
خنده  بردم  به  لبم من   زوری

،
گفت:  ای  جان  ننه  می بخشم
گو فقط چون شده ای اینجوری؟

،
گاه  می خندی  و  گه گریه کنی
گاه  سر  می  شکنی  گه قوری

،
گفتم  این  قصه  دراز است ننه
نشود  گفت  به  یک خط ، فوری

،
کرد  بغضی  ننه  و  گفت:  ننه!
چه قدر بی  ادبی!  بی  شعوری!

،
حال ، بهر  تو   شدم  نا  محرم؟
پسر ِ         نرّه خر      پیزوری

،
گفتم  ای   جان   ننه  قهر مکن
تو  عزیزم،  تو گوگور معگوری

،
قصه ی  عشق    ندارد   سخنی
هر  که  خود  ننگردش معذوری

،
حال،    اصرار   کنی   می گویم
قصّه ی  عاشقی    و  مهجوری

،
نیمه شب  خانه ی  چشمم  ببرد
سیل ِ تر    چون   سپه  آشوری

،
می زند شعله به جانم غم عشق
تا که جزغاله شوم چون موری

،
سینه ام  می فشرد  بختک ِبخت
که  َنفس  تنگ  کند چون گوری

،
دل شود  ریش  ز هجران، گویی
می زند  کس  به  دلم   ساتوری

،
بغض  غم بسته گلوی من مست
چون  که  خفت ات بکندماموری

،
هم نشین  است مرا  ناله  و  آه
خون  دل  می خوردم  از دوری

،
ننه  جان  حال  گرفتی  از دست
قوری  افتاد  به  چی  منظوری؟

،
آه  از  این  بی دلی و خشیت من
وای  از  آن  دلبری  و مغروری

،
آری این بود ب ی بسم ال عشق
زاری  و  دلکشی  و  دل شوری

،
دیدم    آری   ننه ام   چرت  زند
پای  حرف  من  عجب بد جوری!!!

،
جمع کردم پس از آن سفره ی دل
گفتمش  گوش    مکن  مجبوری؟

،
ننه    قوری   دگر  داد  به  دست
باز    افتاد     ز     دستم   قوری

،
داشفنر     یار ِ      جمال   آبادت
بهتر  است  از  پری و از حوری

داشفنرـ بهمن ۸۶

غزل های منتخب ۳۰ تا ۴۰