یه لنگه دمپایی( ورژن بتا)

هر ی چن وخ ی بار

۱۰۶. زلیخا
نویسنده : داشفنر - ساعت ٥:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٧/۱٦
 

در خواب دیدم شبی زلیخاست در برم

من گشته ام عزیر مصر و او گشته  همسرم

صد پیرهن جر خورده در کنج  اتاق، ولی

هر صد عدد برای زلیخا، خاک بر سرم

قفل است هر چه در میان و در جیب من کلید

گویی که من مراقب هر روزن و درم

ریشم سه تیغ بود و به جای جامه ای بلند

افتاده لخت وار برون هر جای پیکرم

گفتم چه گشته با تو زلیخا این چه قصه ای است

گفتم عزیزکم جگرم معشوق  دلبرم

تا بوده ما فراری از دستان مکر تو

حالا چه گشته است که من آن مکار ِ برترم؟

گفتا چه فرق می کند اکنون اصل وصل ماست

گفتا عزیزکم جگرم معشوق شوهرم

یک عمر در کفم نشسته بودی کنون بیا

دستی رسان به دامن مشتاق پرورم

با یک لگد پرانده شدم زان خواب ناز و من

کس می زند  لگد به دل و  آن جای دیگرم

آری عیال بود که در آن شب قصد جان نمود

گفتم نکرده ام جفا به  آن جان مادرم

گفتم که خواب بود تمام آن عیش و نوش ِدوش

حرف از زن و خفا و زلیخا بود در  سرم

ختم به خیر شد آخر و  من زخم در شکم

منظور از شکم نه شکم که آن جای دیگرم

شد صبح وگفت زنم که تلفون کار داردت

گفتم که نام چیست؟ "زلخیا"، خاک بر سرم

داش فنر_ مهر_هشتاد و نه


 
 
مطالب قدیم یه لنگه دمپایی
نویسنده : داشفنر - ساعت ٥:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٧/۱٦
 

مطالب قدیمی بلاگ رو از اینجا:

<http://dashfanar.persianblog.ir/page/archive>

دریافت کنین.