یه لنگه دمپایی( ورژن بتا)

هر ی چن وخ ی بار

181. دلبر مقوّایی
نویسنده : داشفنر - ساعت ٥:٥٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/۱٤
 

چقدر شیرینی وه چقدر زیبایی

به خواب می مانی هم که مثل رویایی

***

چقدر سبز و ظریفی چقدر برگ گلی

چقدر خوش حرکاتی چقدر بالایی

***

چه ابروان کمندی میانه باریکی

چه گیسوان بلندی چه خوش تماشایی

***

بدون آرایش بهتر از هزار گلی

به ساق و دست و کمر بی رقیب و یک تایی

***

به ناز پر نمکی و به ساز  ِ عشوه تکی

ظریف تبع و سبک وزن و نازک آرایی

***

غیور شیر ژیانی چموش آهویی

غزال پا و زبر دست و برق آسایی

***

به لب بیامده جان و رود ز تن چون تو

به ناز می روی و با کرشمه می آیی

***

یکی چو من لقب داشفنر گرفت چو آب

یکی به مثل تو شد دلبر مقوّایی

***داشفنر***


 
 
180. توپ قلقلی
نویسنده : داشفنر - ساعت ٧:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/۸
 

ای توپ قلقلی به هوا می فرستمت

<<بنگر که از کجا به کجا می فرستمت>>

***

اینجا ز تیغ جفا پنجرت کنند 

<<زین رو به آشیان وفا می‌فرستمت>>

***
 باشد که گل شوی و ز دربازه بگذری

<<می بینمت عیان و دعا می فرستمت>>

***

با سانتر کات دار تو را هر شب و سحر

<<در صحبت شِمال و صبا می‌فرستمت>>

***

تا آنکه اوت نکنندت تو را ز جور

<<جان عزیز خود به نوا می‌فرستمت>>

***

افتاده ای درون خیابان غافل از خطر

<<می‌گویمت دعا و ثَنا می‌فرستمت>>

***

تا روی ماه گرد خودت را نظر کنی

<<کآیینه‌ی خدای‌نما می‌فرستمت>>

***

تبل و دهل به شور و صدا می فرستمت

<<قول و غزل به ساز و نوا می‌فرستمت>>

***

باد از تو در رود ز بس از غم زخم خورده ای

<<با درد صبر کن که دوا می‌فرستمت>>

***

ای داشفنر نمانده وقت و یک هیچ خورده ای

<<بشتاب هان که اسب و قبا می‌فرستمت>>

***داشفنر***


 
 
179. چشم ِ چون
نویسنده : داشفنر - ساعت ٢:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/٦
 

ز بس از دو چشم چونت شده جان من خیالی

همه برده ام ز خاطر خطرات احتمالی

***

بپرد اگر فیوز همه شهر من نترسم

که کنم به سیم لخت تو شبانه اتصالی

***

ز تلّون تو ای گل شب و روز در شگفتم

که به شکل سیب هستی و به مزه پرتقالی

***

چه بگویم از بلندی که فرا تر از چناری

چه بگویم از جوانی که جوان تر نهالی

***

بنمودم عطسه در ره همه آن شبی که ناگه

نفسی ز بوی مویت بگذشت زین حوالی

***

به بساط چای و قلیان بنشین چو داشفنر دل

که خوشا رفیق ناباب و خوشا خوشا زغالی

***داشفنر***

 
 
178. وردنه
نویسنده : داشفنر - ساعت ٥:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/۱
 

‫ای وردنه رو روی من خرد و خمیرم جان تو

‫همسفره شو گردوی من مشتی پنیرم جان تو

***

در خامی و در پختگی در سادگی پیچیدگی

ته دیگ دیگی جان من سر شیر شیرم جان تو

***

ای ساعت سوییس من دستی بزن بر کوک تن

از بس که من خوابیده ام عمری است دیرم جان تو

***

‫گویند از بهر کرم صد بوسه دادی بیش و کم

آری کرم کن شاه ِ لب من هم فقیرم جان تو

***

‫از چاه یوسف می خری چون شاه بالا می بری

من نیز در چاه دو چشمانت اسیرم جان تو

***

دل مونس جانش تویی سر روی سامانش تویی

جز آن لب مثل لبو از غیر سیرم جان تو

***

در وصف بالا و خمت در شرح افزون و کمت

دادش گواهی داشفنر من کم نظیرم جان تو

***داشفنر***


 
 
177. نسیم سحر
نویسنده : داشفنر - ساعت ٩:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/٢٦
 

چندی است چون نسیم سحر پنهان و ظاهرم

آنجا که هست نیستم و در نیست حاضرم

***

گر کفر، گوشه ای ز چشم مخمور یار ماست

بی دینم و قسم که ز هر شش گوشه کافرم

***

هرچند رفته ایم ز یاد شاه شهیر شهر

یادش نمی رود شب و روز از چشم خاطرم

***

ای دل به قدر کفایت اگر شد  پهن کن بساط

زیرا که آمدم شبی و فردا مسافرم

***

فرصت اگر که دست داد و شب پای کار بود

سازی است در کنارم و شمعی مجاورم

***

جز وصف روی گل که در آن بد نیست داشفنر

نه کار خوب می کنم و نه خوب شاعرم

***داشفنر***


 
 
176. یار امین
نویسنده : داشفنر - ساعت ۸:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/٢٥
 

هر شب به من سر می زند ماهم به مانند نفس

مطرب بیا سازی بزن دور سیاهی بس که بس

***

دست مرا می گیرد او رویش به مانند هولو

باشد الهی بر سرم آن سایه ی فریاد رس

***

دیوار چین است او بلی یار امین است او بلی

دنیا و دین است او بلی با وی برابر نیست کس

***

دور است ناز دلبران تا وی شود نزدیک جان

پروانه می گردم به شمع دیدگانش پیش و پس

***

ما را به حال آورده او آب زلال آورده او

باید شنا کرد و رها شد از غبار تن سپس

***

در بند بودش داشفنر با آب و دان مختصر

تا دست نرگس آمد و ما را رهانید از قفس

***داشفنر***


 
 
175. نسیم آشنا
نویسنده : داشفنر - ساعت ٩:٠٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/۱۸
 


هوا بس ناجوانمردانه عالی است

نسیمی آشنا در این حوالی است

***

دل از مهر بتان خالی نمودم

فقط ای آشنا جای تو خالی است

***

نه دیگر چشم شهلا می برد دل

نه دیگر روی زیبا را خیالی است

***

نه حسی هست از دیوانه گشتن

نه در عاشق شدن ها شور و حالی است

***

ز زخم عشق های بی سرانجام

زخ زردم درخشان چون مدالی است

***

گرفتم درس از استاد گردون

پی هر انشقاقی اتصالی است

***

پس از آتش که کوی و خانه ام سوخت

به باغ داشفنر از نو نهالی است

***داشفنر***


 
 
174. عمر مدام
نویسنده : داشفنر - ساعت ۱٠:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/۱٦
 

""به روز مرگ، چو تابوت من روان باشد

گمان مبر که کسی در میان آن باشد!""

***

نگار غنچه لب ِ نو بهار هم شد پیر

ولی کما سابق یار من جوان باشد

***

بجو تو رمز جوانی ز وی که در کارش

حدیث آب حیات است و جاودان باشد

***

قیاس کردم و دیدم که عمر حضرت نوح

به پیش عمر درازش به قدر  ِ آن باشد

***

به چهره تیغ کشند از رخش پری رویان

چو عکس چهره ی او روز و شب عیان باشد

***

ببوس لعل لبش را که هر یکی بوسش

نگاهدار دو صد شرح باستان باشد

***
نشسته ایم من و داشفنر کنار لحد

"گمان مبر که کسی در میان آن باشد" 

***داشفنر***


 
 
← صفحه بعد