یه لنگه دمپایی

ما شوخی با کسی نداریم!

 
102_سیب apple
نویسنده : سید محمد امین امیر خلیلی - ساعت ۳:٤٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۸ بهمن ۱۳۸۸
 

خوش که در لاستیک دل باد خدا هست هنوز
گر چه کم باد شده او یاد خداهست هنوز

روزگاری است علی رغم کم آور دن جنس
سینه ی سوخته معتاد خداهست هنوز

کله کن داخل و از بغض گلو گیربپرس
 که در آن زاویه فریاد خدا هست هنوز

مهلتی ده که برون آیم از آن پیله ی خواب
گر به بازی غمت جاده خدا هست هنوز

داشفنر مست کند بوی Apple جان مرا
تا که در جیب  تو آی پاد خدا هست هنوز
داشفنر_هفت فوریه


 
comment نظرات ()
 
 
101_مزن برادر جان!
نویسنده : سید محمد امین امیر خلیلی - ساعت ۱٢:٢٢ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱ بهمن ۱۳۸۸
 

غلاف کن خشمت را مزن برادر جان!

چه گشته حاصل با توم زدن برادر جان!

کجا رسیده به منزل شتر به بار کج اش؟

که ره به جا نبرد غالبا برادر جان

بیا و رنگ ریا را بشوی و هم ره من

لباس شخصی خود را بکن برادر جان

اگر که مرد و زن از چشم چوب یکسانند

تفاوتی بده با مرد و زن برادر جان

نبود ارث تو این سرزمین به تنهایی

که خیر خواه تو ام جان من برادر جان

اگر که خسته شدی از کتک زدن بنشین

کنار نعش کبود وطن برادر جان

اگر که سبز شدش خلع، از ریاست رنگ

چه می کنی تو به دشت و دمن برادر جان؟

بیا و از خر شیطان پیاده شو تا باز

رسد شکوفه به باغ چمن برادر جان

بگفت: داشفنر اینقدر اغتشاش مکن

افاقه ای نکند ظاهرا برادر جان

داشفنر_2 بهمن 88

21 دسمبر 2010


 
comment نظرات ()
 
 
100_ زبان سکوت!
نویسنده : سید محمد امین امیر خلیلی - ساعت ٥:۱٢ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٩ دی ۱۳۸۸
 

صدمین شعر از دفتر طنز یه لنگه دمپایی...............................................................!

هنوز کاسه ی چشمم ز اشک جا دارد                         هنوز غم به دلم اسب بادپا دارد

هنوز سینه ی قلیان کشیده ام جایی                                 برای آمدن و رفتن هوا دارد

چه کس بگفت نیاید صدایی از یک دست           چو چک زنند و به گوشم عجب صدا دارد

خدا به دست کسی تیغ تیز ابرو داد                          نه رحم با دل دشمن نه آشنا دارد

کدام محکمه آخر شکایت از تو برم؟                            چنان که جانب رای تو را خدا دارد

اگر بلد هستی یک کمی زبان سکوت                          بیا که چشم ترم با تو رازها دارد

نبُرد داشفنر از روزگار بهره و باز                                امید بست و عجب همتی روا دارد

داشفنر_9 ژانویه 2010

سحر، دوبلین


 
comment نظرات ()
 
 
99_شهر سوخته
نویسنده : سید محمد امین امیر خلیلی - ساعت ۱۱:٤۱ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٢ دی ۱۳۸۸
 

کسی نمی شنود تا که من چه می گویم؟

کسی نمی یابد تا که من چه می جویم؟

کسی به شهر من از عطر گل نشانش نیست

که من شمیم خوش گسیوی که می بویم؟

در این میانه کس از باغبان امیدش نیست

مرا ببین که به  باغ و بر که می رویم!

چو آب از سر من رفت، یک وجب چه هزار

طبیب نیست به بالین چه سود؟، دارویم

بیا که شهر دل از غصه ی فراق تو سوخت

که رفت رونق بازار و برج و بارویم

مگر به دست توان خدا شود مفتوح

دری که بسته چنین روزگار بر رویم

دلم به خون و رخ ام زرد و چشمها بی نور

کبود شد پایم ای سپید شد مویم

برفته از غزل داشفنر لطیفه ی طنز

خودم نمی دانم هم خودم چه می گویم

داشفنر_2 ژانویه_2010

دوبلین


 
comment نظرات ()
 
 
98_سخنی با معشوق!
نویسنده : سید محمد امین امیر خلیلی - ساعت ۱٢:۳۸ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۸ دی ۱۳۸۸
 

مگر برای منی تا که من برای تو باشم

مگر به پای منی تا که من به پای تو باشم

مگر به ابرویت خم بیاید از غم عشقم

که چشم بسته ی مهر و ره وفای تو باشم

حدیث چیست میان تو  با من ای نشنیده

مگر گدای منی تا که من گدای تو باشم

به عاشقان نظر باز چشمکی بزنم خوش

دمی به یک نظر ای بت اگر به جای تو باشم

اگر چه شاکی ام از بی وفایی تو ولیکن

نمی رود به کتم در پی جفای تو باشم

تو دوستدار زمینی و دل بریده  ولیکن

شبی اجازه بده داشفنر خدای تو باشم

29 دسمبر 2009

12 محرم 1431

دوبلین


 
comment نظرات ()
 
 
97-دهن سرویس!
نویسنده : سید محمد امین امیر خلیلی - ساعت ۸:۱٩ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٩ آذر ۱۳۸۸
 

هر شب از سوز غم ات گل دهنم سرویس است

خبر از چشم نداری که بگویم خیس است

آن که در خانه من نیست حضور خوش توست

بس که در خانه این جان و دلم ابلیس است

عجب از روی تو ای گل که در این بازی چشم

دلم اندر خم عشق تو چنان آلیس است

آخر خواست دل از بدن سرو تو هاگ

ته درخواست لب از رخ ماهت کیس است

هرچه گلشت و مصلا نظر حافظ بود

نظر داشفنر آن باغ خوش پردیس است

فرصت از دست دهم در اثر صبر تدیگ

تو بخور آنکه جهان تو همین یک دیس است

***************************

ابیات تکمیلی . م.ع:

 

تو مپندار شده موطن یارم دوبلین

که نظرگاه من و داشفنرم پاریس است

چه عجب چون بشلم چند صبا در ره دوست

که تمام قدمم در گرو واریس است

داشفنر-سه دیسمبر 2009

دوبلین


 
comment نظرات ()
 
 
96- تاس یار!
نویسنده : سید محمد امین امیر خلیلی - ساعت ۸:۱٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱ آذر ۱۳۸۸
 

دریغ، آن که در این خانه بیشتر بودی                  کمی به خاطر ما قوم و خویش تر بودی

دریغ، آن که نمی گشتی از غریبان دور           تو هم چو ما مستان دل سیریش تر بودی

به هم نشینی ماران گرفته خو دل من                  تو کاش پونه ی من بیخ ریش تر بودی

بود مجسمه بهتر ز یار بی احساس                        تو کاش اهل قری یا قمیش تر بودی

تو هم به آغوشم تنگ می کشیدم در                اگر به سان سحر گرگ و میش تر بودی

به دور منچ، تو ای تاس داشفنر، بر دوست             نشد افاقه کنی گرچه شیش تر بودی

داشفنر

اول آذر 88_ دوم ذی الحجه 30_22 نومبر 09

دوبلین


 
comment نظرات ()
 
 
95-وقتی که می مردم!
نویسنده : سید محمد امین امیر خلیلی - ساعت ٩:٢٢ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٢ آبان ۱۳۸۸
 

حواسم جای دیگر بود آن وقتی که می مردم

لبم صد قصه از بر بود آن وقتی که می مردم

به کولم کوله ای پر بود از صد دفتر  خالی

هنوزم جای دفتر بود آن وقتی که می مردم

به راهم جاده می پیچید اما من گمانم نه

گمانم پیچ آخر بود آن وقتی که می مردم

گزیدم لب به دندانی کشیدم ناله ای ای کاش

عالم با وفاتر بود آن وقتی که می مردم

به دستم هیچ و مشتم باز در بازی گل یا پوچ

دنیا ده جلوتر بود آن وقتی که می مردم

زدم فریاد تا هستی تو فکر مردن خود کن

دو گوش داشفنر کر بود آن وقتی که می مردم

داشفنر

دوبلین

29 آذر 1388

20 نوامبر 2009

2 ذی الحجه 1430

 


 
comment نظرات ()
 
 
94.چایی بیار!
نویسنده : سید محمد امین امیر خلیلی - ساعت ۱۱:۱٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٧ آبان ۱۳۸۸
 

 

ساقیا می مده تا چای مهیای من است        تا دم صبح به صد خاطره هم پای من است

گر شراب تو چهل روز کند ناز و ادا                    نیم ساعت نشده چای مهیای من است

نروم با دل غمدیده که در میکده نیست        تا در آن چای سرا یک وجبش جای من است

عهد سرماست خدایا برسان لیوانی                   که نظر بر رخ آن باعث گرمای من است

چایی و آه شب و گاه به گاهی شب شعر   گر شبی جمع شود جمله ی دنیای من است

دیده بر ماه مزن، بیش تر از یک دو نگاه                تا درش عکس رخ دلبر زیبای من است

خلوت دوست خدایا بده توفیق شبی           که حضور نفسش چون شکر چای من است

چای لب سوز دگر نیست مهیا افسوس           داشفنر با جگر سوخته شیدای من است

داشفنر-17 آبان 1388

8 نومبر 2009

20 ذی القعده 1430

دوبلین

 


 
comment نظرات ()
 
 
93. من تو رو می خوام، اونا رو نمی خوام!
نویسنده : سید محمد امین امیر خلیلی - ساعت ۱۱:٠٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۱ آبان ۱۳۸۸
 

 

ترجیع بندی بر وزن شعر ملعونه نمره بیست کلاس، در وصف دوست:

 

بز بز زنگوله پا رو نمی خوام

کارتون بار با پاپا رو نمی خوام

اون که از ویدیو کلوپ گرفتمش

گی دو را و  گودزیلا رو نمی خوام

من تو رو می خوام تو رو می خوام اونا رو نمی خوام

نفسم تویی تو می دونی هوا رو نمی خوام

 

شیرینی و باقلوا رو نمی خوام

چایی بعد غذا رو نمی خوام

کله پاچه و سیراب شیردونشو

زمزم و پپسی کولا رو نمی خوام

 

من تو رو می خوام تو رو می خوام اونا رو نمی خوام

نفسم تویی تو می دونی هوا رو نمی خوام

 

قلیون با بچه ها رو نمی خوام

رفتن توی فضا رو نمی خوام

خونسار و دوسیب اصل عرب و 

پر زدن توی هوا رو نمی خوام

 

من تو رو می خوام تو رو می خوام اونا رو نمی خوام

نفسم تویی تو می دونی هوا رو نمی خوام

 

ویلای دریا کنارو نمی خوام

اون پری دریاییا رو نمی خوام

اونجا که ویلاهای قشنگ داره

خزرشهر و شهسوارو نمی خوام

 

من تو رو می خوام تو رو می خوام اونا رو نمی خوام

نفسم تویی تو می دونی هوا رو نمی خوام

بنده خوب خدا رو نمی خوام

کافرای رو سیا رو نمی خوام

داشفنر که آخر همه چیه

زاهد اهل ریا رو نمی خوام

من تو رو می خوام تو رو می خوام اونا رو نمی خوام

نفسم تویی تو می دونی هوا رو نمی خوام

داشفنر- 3 نومبر 2009

دوبلین


 
comment نظرات ()